حرفهایم
هزار بار تایپ کردم و باز پاکش کردم حرفهایم زیاد بود گوش برای شنیدن کم چه کسی حوصله
غم نامه های مرا دارد کی میتواند بفهمد حرف های نشکفته ام روی لبانم خشک میشود وقتی تبسم
او روی چهره ات گم میشود چه کسی میداند میان زمین و اسمان رهایم کردی و دیگر سراغی از
خاطرات خاک خورده ات که ثانیه ثانیه اش با قلب من با نفس های تو پیوند می خورد نمیگیری
من درعطش دیدار تو میسوزم و تو دریا دریا نگاهت را به کدام سو جاری میسازی که از کوی
من نمیگذرد دستانم را در هوا رها میکنم ولی نیستی، نیستی تا انها را بگیری نیستی تا باور کنم
هنوز هم نفس میکشم در هوای تو. اینجا بدون حضور تو جایی برای زندگی نیست به من هرگز
نگو که تو را از یاد ببرم که تو زیباترین تصویر در ذهن باقی خواهی ماند....
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:53 توسط سپیده
|
به وبلاگ یه جنگلی به تمام معنا خوش اومدین