توی عید پارسال بود که با اقوام پدری مث مغولا حمله کردیم خونه بابابزرگم البته من و سهند و سعید بودیم بدون مامان و بابامون اون بنده خدام طی یه تماس تلفنی بنده و هفت نسل قبل بنده رو برای رفتن به این سفر مورد عنایت قرار دادند که در صورت مشاهده کوچکترین کرم ریزی بدون فوت وقت بنده رو مثل چک برگشتی برگردونه تهران همین که رسیدیم خونش شب بود چشمش که به من خورد طبق معمول همیشه مراسم استقبال خوبی با یه پس گردنی از من صورت گرفت خلاصه اون شب خوابیدیم فردا صبح همه تو حیاط نشسسته بودیم (نوه ها و عمه هام) که شهروز گفت: حوصلمون سر رفت یه حرکتی کن اخه صدای برقیه هم یکی یکی دراومد که بابا بیکاریم کلافه شدیم سهند داداشم گفت : پاشو پاشو برو یه گشتی بزن اوضاع رو ببین یه کاری صورت بده منم که اولش هی میگفتم نه منم دیگه نمیخوام شب تو ماشین یا تو حیاط بخوابم و از این ناز کردنا عمه هامم میگفتن نه بابا ما نمیذاریم و ....بالاخره قبول کردم رفتم تو دیدم پرنسس داره میچرخه واسه خودش تو اتاقا نمیدونم چرا ایندفه دلم خواست سر به سر پرنسس بذارم یه کم فکر کردم بعد گوشیمو برداشتم برگشتم تو حیاط بهشون گفتم اگر صداتون دربیاد منم میدونم و شما بعدم رفتم تو آلاچیق ته حیاط اونام پاشدن دنبال من اومدن از اونجا زنگ زدم خونه بابابزرگم اینم مکالمات منو پرنسس البته با تغییر صدا :

_ بله؟

_سلام مریم جون

_سلام بفرمایید

_ای بابا نشناختی؟؟ اکرم ساداتم دیگه

_واییییی اکرم سادات تویی خوبی؟؟ چه خبر؟؟ از این ورا یاد ما کردی؟؟ (باهیجان)

_ دلم واست تنگ شده بود شنیدم بابات فوت کرده خیلی ناراحت شدم خدا رخمتش کنه مرد خوبی بود

_(اشک مث ابر بهار) قربونت برم الهی خدا اموات شما رم بیامرزه

چند دقیقه سکوت و گریه از اون ور از این ورم برقیه در حال انفجار بودن از خنده 

_راستی با این دختر محسن چیکار میکنی اون ورپریده کوچیکه اونو میگم شنیدم بیچارت کرده

_وایی الهی جز جیگر بزنه خیر نبینه از زندگیش روزگارمو سیاه کرده هر دفه میبینمش یه اتیشی به پامیکنه هرچی بهش میگم دختر بذار زندگیمو بکنم گوش نمیده انقد ازش بدم میاد که حد نداره (توجه کنید این قیافه بنده بود : o.O و اینم قیافه برقیه :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) ) بیچاره مادر شوهرش این عین عقرب میمونه عین افعی روز مرگ این من هلهله و شادی میکنم...

خداییش نزدیک بود بزنم زیرگریه دیگه ولی نقشمو عوض کردم تا ادم شه

_جز جیگربزنه الهی درد بی درمون بگیره این دختره که ارامشو از زندگیت برده اصلا انقد درگیر شدیم یادم رفت واسه چی زنگ زدم مریم جان اگه زحمتی نیست بعدازظهر با اکبر اقا یه سر بیایم ببینیمت اخه فردا دارم برمیگردم تهران

_ دعا کن شر این دختره ...(سانسور شد) از زندگیم کم بشه..به به  تشریف بیارید قدمتون سر چشم علی اقام خوشحال میشه ببینتتون

_لطف دارید شما پس ساعت 5 مزاحم میشیم

_اختیار دارید مراحمی

بعد از اینکه قطع کردم صدا خنده همه بلند شد عمم گفت چقد دلش پر بود گفتم درستش میکنم حالا 

خلاصه رفتیم تو دیدیم پرنسس افتاده به تکاپو که امروز مهمون دارم و نذاشت بابابزرگم بعدازظهر از خونه تکون بخوره طرفای ساعت 5 همه چی آماده سرجاش ماهام هی همدیگرو نگاه میکردیم میخندیدیم خلاصه 5 شد خبری نشد 6 شد...7شد... بابابزرگم کلی غر زد که من کار دارم اخه انقد بی ملاحظه خلاصه من گفتم خب شاید نیان دیگه که بابابزرگم برگشت سمت من یه کم منو نگاه کرد و تندی رفت سمت آیدی کالر تلفن وبعدم دفتر تلفن و .... داد الهی خیر نبینیش بلند شد و همزمان دمپایی روفرشیی که تو هوا غلت خورد اومد سمت من بعدم در خونه رو واکرد بنده رو به بیرون هدایت کرد ما هم عین غربا کزکردیم گوشه حیاط شبم موقه شام طبق معمول یه سینی توش یه تیکه نون خشک و یه لیوان نصفه آب بود آورد دم در موقع خوابم از طبقه بالا یه بالشت و یه پتو با سوییچ ماشین سهند و پرت کرد پایین

القصه ما اون شب بازم پشت در توی ماشین خوابیدیم ولی عوضش کلی خندیدیم ایشالا مورد قبولتون باشه